اسکرین

برای درخواست مطلب موضوع مطلب را برایمان ارسال کنید از روش تماس با من |skreen

اسکرین

برای درخواست مطلب موضوع مطلب را برایمان ارسال کنید از روش تماس با من |skreen

عطار

۩۩۩ ☫برآستان جانان (طریقت) عطار ☫ ۩۩۩  

آثار او و در اسنادی که درباره ی او موجود است از تحصیلات و سفرها و جزئیات زندگی او اطلاع روشنی وجود ندارد.چون نیشابور در عصر او مرکز فرهنگی بزرگی بوده است و یکی از چند مرکز علمی و ادبی تمام عالم اسلامی ، بنابراین نیازی نبوده که وی برای کسب دانش به شهر ها و نواحی دیگر سفر کند و طبیعی است که او همه ی دانش های لازم را در همان شهر فرا گرفته باشد.


حافظ

۩۩۩ ☫برآستان جانان (طریقت) حافظ  ☫ ۩۩۩  

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم

تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم

به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری

به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرورفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی

دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم

رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده

چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

پروین اعتصامی

۩۩۩ ☫برآستان جانان (طریقت)پروین اعتصامی   ☫ ۩۩۩

کشت دروغ بار حقیقت نمی‌دهد

این خشک رود چشمهٔ حیوان نمی‌شود

دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی

این درد با مباحثه درمان نمی‌شود

 آن کو شناخت کعبهٔ تحقیق را که چیست

در راه خلق خار مغیلان نمی‌شود...

دنیا

دنیا وفا نداره 

رحم و صفا نداره 

دنیای من تویی تو 

عالم خدایی داره 

بد کن رقیب تو هر وقت 

بد کن تو هر خطایی 

این دل صبور باید 

چون صبر آن خدایی 

دردا دلم چه گوید 

از آه و ناتوانی 

کی دل صبور باید 

تا جان که میتوانی 

روزی رسد به فریاد 

آن مهدی به تمامی 

دنیا وفا نداره 

اما کند غلامی 

جز محبت در جهان ، هر گز نکردم اشتباهی

سوختم در شوره زار عمر ، چون خودرو گیاهی

ناله ای هم نیست تا سودا کنم با سوز آهی


نیستم افسرده خاطر هیچ از این افتاده پایی

صد هزاران روی دارد چرخ با چرخ کلاهی


ابر رحمت را گو ببارد ، تا بنوشد جرعه آبی

ساقه خشک گیاه تشنه کام بی گناهی


من کیم ؟ جویای عشقی ، از دل نامهربانی

من چه هستم ، هاله محو جمال روی ماهی


من چه ام ؟شمع شب افروزی بکوی بی وفایی

مشعل خود سوزی و تا سر نبرده شامگاهی


من کیم ؟ در سایه غم آرمیده خسته صیدی

بال وپر بسته ، اسیر و بندی بخت سیاهی


جز صفای خاطر محزون ، ندارم خصم جانی

جز محبت در جهان ، هر گز نکردم اشتباهی


مو مکن آشفته آخر بسته جان من بمویی

مگسلان پیوند ، بسته کوه صبر من بکاهی


یا سخن با من بگو ، تا خوش کنم دل را بحرفی

یا نوازش کن دلم را با نگاه گاه گاهی


هیچ می دانی چها می دانم از چشم خموشت

رازها خواند دل من ، از سکوت هر نگاهی


داروی دردم تو داری نا امید از در مرانم

ای بقربان تو جان دردمند من الهی