

۩ ☫بس کن افسانه(طریقت) شب شاعرطی شد☫ ۩
من از این بغض نفــس گیــر مَگــو می گویم
از شما ، از خودم ، از عشقِ ، هلو می گویم
فال هــم قصه ی اندوه مــرا مسغَــره کرد
بشنو از حافـظ وُ از رنـــد وُ سبــو می گویم
سلسله تکــه ای از قلب مـرا بشکسته
من از اسرارِ به صد وصله رفــو می گویم
شستشو مقصد وُ منظور مرا مـی پرورد ،
مــن از آئینـــــه ، آن جمع دو رو می گویم
در نمــازم خــم ابروی تــو می کرد وضــو ...
دیگـر از مسجـد و تکبیــر و وضــومی گویم
جمع این خرقه بدوشان همــه نادرویش اند
مـن از این هُو هو وُ از رقص سبو می گویم
بس کـن افسـانه(طریقت) شب شاعر طی شد
مـن از این قصه ، از ایـن عشق ، از او می گویم